تبليغاتX
تنها با یاد خدا دلها آرام می گیرد

تنها با یاد خدا دلها آرام می گیرد

تقدیر

 

مردم اشتباهات زندگیشان را روی هم میگذارند و غولی به نام تقدیر میسازند تقدیر به شانس و اقبال بستگی ندارد بلکه به انتخاب خود ما وابسته است ما خود تقدیرمان را هر روز و با افکاری که به انها می اندیشیم رقم میزنیم یک فکر اگر به طور مداوم در ذهن نگه داشته شود سرانجام ما را به عمل وا می دارد عمل نیز وقتی تکرار شود به صورت عادت در میآید و این عادات ماست که شخصیت ما را می سازد شخصیت فرد هم تقدیر او را تعیین میکند اگر بخواهیم که تقدیر خود را تغییر دهیم باید از افکارمان شروع کنیم یعنی پیش از هر چیز افکارمان را تغییر دهیم باید ذهن را از تمامی آلودگی ها یی که طی سالها در آنجا رسوب کرده است پاک کنیم آلودگی هایی چون شهوت - نفرت - تعصب - غرور - خود خواهی - خساست - آز - نخوت - حسادت - غبطه - بدخواهی - ترس ـ اظطراب ـ افسردگی - ناامیدی و ----- و در عوض ذهن خود رااز  عشق - سرور - پاکی - دعا -دلسوزی - یاری - شکوفایی و موفقیت پر کنیم سالم ترین انسان کسی است که موفق ترین افکار را دارد

جي .پي واسواني

 


نوشته شده توسط پاییز در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 17:15 | لینک ثابت |


گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنهااينگونه مي شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم نباشتي؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، اگر تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کردي همان بار اول شفايت مي دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم.

تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام باشم ...

کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم.

 


نوشته شده توسط پاییز در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 21:37 | لینک ثابت |

دست تلخ روزگار

تقديم به كودكان بي سرپرست (شيرخوارگاه آمنه)

 

گریه اَمونموبرید، هیش کی بهم نگا نکرد

هیش کی از روی صفا، اسم منو صدا نکرد

 

کسی نبود بهم بگه: گریه نکن خوشگلکم

بیا تو آغوش مامان زاری نکن نازگلکم

 

هرچی که من بو می کشم بوی محبت نمی یاد

عروسکو دوس ندارم، دلم مامانمو می خواد

 

شیرخشکِ لعنتی بوی مامانو نمی ده

دست تلخ روزگار روح مامانو دزدیده

 

موقع یه تولدم قصه ی رفتنو سرود

وقتی دنیا اومدم مرغ از قفس پریده بود

 

محبت ِ مادری رو چطور باید پیدا کنم؟

گریه بچّگی مُو تو دست کی بر پا کنم

  

کی ِ حسرت بخوره تا که یه روز دوماد بشم

کي ِ نازم بکنه تا از غما آزاد بشم؟

 

شیرخشکِ لعنتی بوی مامانوُ نمی ده

دست تلخ روزگار روح مامانو دزدیده

 

موقع یه تولدم قصه ی رفتنو سرود

وقتی دنیا اومدم مرغ از قفس پريده بود

 

 

 

 

 

 

 

Bottom of Form


نوشته شده توسط پاییز در سه شنبه هفتم خرداد 1387 ساعت 7:46 | لینک ثابت |

عشق

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشي
. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
*
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است.
 


نوشته شده توسط پاییز در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 16:34 | لینک ثابت |

خدا با من است

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت:چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت:آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت:کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست 

 

 


نوشته شده توسط پاییز در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:18 | لینک ثابت |

خدا هست

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم

 


نوشته شده توسط پاییز در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 7:42 | لینک ثابت |


روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت ” . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود ” با من بگو از انچه سنگینی سینه توست .” گنجشك گفت ” لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت ” ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت ” و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت  های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

 

 


نوشته شده توسط پاییز در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 7:38 | لینک ثابت |

ماهیگیر

 

 

 

دو مرد، در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی ای که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریاچه پرتاب می کرد.

ماهیگیر با تجربه، از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی ها را از دست می دهد بسیار متعجب بود. لذا پس از مدتی از او پرسید:

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا چه پرت می کنی؟
- مرد جواب داد: آخر تابه ی من کوچک است!
 

***

گاهی ما نیز همانند این مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان ضعیف است.

ما، به مردی که تنها نیازش، تهیه یک تابه ی بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم.

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد.

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل، از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی.
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.

 

 


نوشته شده توسط پاییز در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 15:4 | لینک ثابت |

عید نوروز

  

سال نو گشت
       به یاران کهن مژده دهید
                         که بهار آمد و گل آمد و باغ آمد 
                                              عید  نوروز مبارک



نوشته شده توسط پاییز در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 15:37 | لینک ثابت |

اشکهای خدا


 روزي عارفي از خداوند پرسيد:چرا انسان ميميرد؟چرا او را افريدي؟؟و اصلا چرا در زمين قرارش دادي؟؟چرا نزد خودت نماند؟؟؟

و خداوند گفت:

من انسان را افريدم و عاشق او شدم!!او را در زمين قرار دادم تا ببينم چه كسي معناي عشق را مي داند؟و ببينم چه كسي در امتحان عشق به من پيروز است؟او درين خواب كوتاه غوطه ور است!و من تحمل دوري معشوقم را ندارم!
و او بايد به سوي عاشق خود بازگردد!

و ناگهان اشك هاي خدا جاري شد! عارف پرسيد خداوندا چه شده است؟


خدا با اشك پاسخ داد:من معشوقه ام را دوست دارم و هرچه كه او بخواهد برايش مهيا ميكنم!!انهايي كه بيشتر دوست دارم بيشتر امتحان ميكنم......و مشكلات ان ها را به مو مي رسانم ولي پاره نمي كنم!براي انكه انان هميشه بنده ي من باشند!!
و اشك ميريزم به خاطر كساني كه از من روي گردان مي شوند!!

و نام اشك هاي من باران است!

هنگامي كه اشك ميريزم دلشكسته از يكي از بندگانم دور ميشوم!چون او به شيطان پيوسته است!

ساليان سال است كه باران مي بارد و ساليان سال است كه خدا مي گريد!!
و هر بار كه باران مي بارد او دلش از يكي از بندگانش ميشكند!و خدا عجب دل شكسته اي است!

 


نوشته شده توسط پاییز در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 12:24 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2007, http://payeez20.blogfa.com. all right reserved.
Design by
Yas-Design